ديوار دومين مجموعه شعر فروغ فرخ زاد است كه اشعار سالهاي 35 و36 و آغاز سال37 او را در بر دارد .
شعر رويا كه روياي آشناي دختران همسن و سال اوست : شاهزاده اي با اسب سفيد مي آيد و از ميان نگاه هاي دختران كوچه بازار عبور مي كند و سرانجام به خانه ي شاعر مي رسد ...........................
رويا
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه ميخواند
نيمه شب در كنج تنهايي :
بيگمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
برفراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي
باد...پر هاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه ي موي سسياهش را.
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه...او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست
دختران سرميكشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوغ يك پندار
شايد او خواهان من باشد
ليك گويي ديده ي شهزاده ي زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي ديد
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي چيد
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان براه خويش
ضربه ي سم ستور باد پايش
مقصد او ...خانه ي دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند
كيست پس اين دختر خوشبخت
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست..... آري.... اوست
آه اي شهزاده ، اي محبوب رويايي
نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آيي
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دوچشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله ي خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليك در پايان اين ره....قصر پر نور است
مي نهم پا در ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه ي آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
برفراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند
دختر خوشبخت..............
برگرفته از كتاب شعر زمان ما4 فروغ فرخ زاد از محمد حقوقي انتشارات نگاه